نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

فرشته کوچولو

شام غریبان ...

                                                           پس از آن واقعه تلخ پدر می آید؟ دل من تنگ شده کی ز سفر می آید؟ نیمه شب رفته و اما خبری نیست ز او عمه جان دیر شده تا به سحر می آید؟ عمه با گریه چنین زمزمه کرد گل من خوب بخواب از او خبر می آید طفل خوابید به امید وصال بابا غافل از اینکه فقط نیزه و سر می آید دل ارباب پر از...
26 آبان 1392

محرم 92

السلام علی الحسین                              و علی علی بن الحسین                                                                و علی اولاد الحسین     ...
18 آبان 1392

درخواست عکس!

برای اولین بار خودم از مامان درخواست کردم که از من عکس بگیره و چون همیشه از عکس گرفتن فراری هستم این درخواست من برای مامان جالب بود و بدون معطلی حرفم رو گوش کرد.  ...
28 مهر 1392

حمام !!

امروز 28 مهر بعد از گذشت 12 روز مامان جرأت پیدا کرد من رو با دست گچ گرفته ببره حمام پس با یه دست سلفون پیچ شده پیش به سوی حمام هوراااااااااا ...
28 مهر 1392

برج ...

من هم میتونم یه برج خوشگل بسازم درست کردن این برج کار ساده ای نیست چون که این مکعب ها پارچه ای هستند و به سختی روی هم قرار میگیرند و حتی مامان و بابا هم نمیتونند شش مکعب را روی هم بگذارند و با گذاشتن پنجمین مکعب برجشون میریزه ...
28 مهر 1392

یه اتفاق ساده ...

بله یه اتفاق ساذه مثل پائین اومدن از میزی که کمتر از نیم متر با زمین فاصله داره میتونه باعث شکسته شدن دست نازنینم بشه ... روز 14 مهر این اتفاق برای من افتاد و درست در همون هفته ای که قرار بود برم آتلیه تا به مناسبت دو سالگی ام عکس بگیرم در عوض دو بار رفتم رادیولوژی !!! بر عکس اون چیزی که مامان فکر میکرد و تصورش این بود که روزهای بدی رو باید با هم تجربه کنیم و حتما خیلی به من سخت میگذره و چقدر به خاطر این مسئله تو بیمارستان گریه کرد، ولی اصلا اینطوری نبود و من خیلی خیلی خیلی صبورانه شرایطی که دارم رو تحمل میکنم و اصلا بی قراری نمیکنم و بهانه جویی هم نمیکنم و مامان از اینکه چقدر نگران شرایط من بود خنده اش میگیره و خدا رو شکر میکنه ...
28 مهر 1392

سفرنامه تبریز 6

روز آخر سفر بابا صبح زود ساعت 7 بیدار باش رو زد. حالا من خواب آلو اینا میگن بخند بخند عکس بگیرم. آخه شما باشید خندتون میگیره ؟!! ... ولی وقتی مامان گفت بریم صبحانه بخوریم نیشم تا تا بناگوشم باز شد. بعد از خوردن صبحانه رفتم توی محوطه هتل برای خداحافظی با دوستم که تو این چند روز وقت صبحانه و ناهار و شام همدیگر رو میدیدیم.   دوان دوان به سمت دوست نازنینم دیگه وقت خداحافظی رسیده و باید عکس یادگاری بگیریم! بشین دیگه پیشی! حواست کجاست؟!! آهان حواست پیش شیشه شیر منه ؟!! بفرمائید شیرم رو با پیشی تقسیم کردم ولی هر چی به مامان گفتم: "کِک(کیک) بده بخوره" میخندید و میگفت: کیک دوست نداره نمیخوره. واقعاً که پیشی...
5 مهر 1392